مدرسه
روبروی خونه ی جدیدمون 2 تا مدرسه هست که یکیشون پیش دانشگاهی و یکیشونم ابتداییه. دیدن مانتو و شلوار گشاد پیش دانشگاهیا و قیافه های کوچولوی ابتداییا منو به یاد سالهای مدرسه خودم انداخت. هنوزم گاهی تعجب میکنم که من تنبل چطوری این همه سال هر روز ساعت 7 از خواب پا میشدم و میرفتم مدرسه! در حالی که الان دانشگاه کلاس 2 بعد از ظهرمو خواب میمونم.
من نمی دونم که من زیاد سیاه بین ام و از هر چیز خاطات بدش تو ذهنم میمونه، یا اینکه همه چیز بد بوده، یا من زیادی حساس.
یادمه اولین روز کلاس اول رو. خاله ام معلم بهداشت بود. و بهم یک شعر مدرسه ای داده بود که من حفظ کنم و روز اول برم سر صف بخونم. خب روز اول که شاگردهای پایه های دیگه نبودن. بهمون شکلات دادن و زود هم برگشتیم خونه.
روز دوم هم صف بستیم و مراسم صبحگاهی و بعدش هم ناظم گفت کی بلده شعر بخونه! من هم سریع دست بلند کردم و تا میکروفن رو گرفتن جلوم جوگیر شدم و یادم رفت!!
گفتم اولش یادم رفته! ناظم هم با اینکه زن سلیطه ای بود اما با مهربونی بهم گفت باشه حالا ما بقیه مراسم رو اجرا میکنیم بعد که یادت اومد بخون. منم خوشبختانه سریع یادم اومد و بعدش خوندم.
از گریه و اینها هم خبری نبود. بعد از مدرسه هم من و شکوفه ( دختر همسایمون که 4 سال دوست صمیمیم بود تو مدرسه) واسه خودمون برگشتیم خونه و مامانهامونم دعوامون کردن که چرا منتظرشون نشدیم تا بیان دنبالمون و اگه زیر ماشین میرفتیم چی میشد و ...![]()
من 4 سال اول ابتدایی رو مدرسه دولتی رفتم به 3 دلیل:
1- نزدیک خونمون بود
2- معلم های خوبی داشت از نظر پدر و مادرم
3- پدر و مادرم اعتقاد داشتن که باید این سالها رو برم مدرسه دولتی تا بچه های قشرهای مختلف جامعه رو ببینم
معلم ها همشون با من خوب بودن(از اونجایی که نمره هام 20 بود و مادرم مدرسه میومد و به وضع درسیم اهمیت میدادن) اما آدم های وحشی ای بودن که من نمیدونم چطوری دلشون میومد که با اون خطکش های چوبی شاگرد تنبل ها رو کتک بزنن.![]()
![]()
خلاصه که سالهای ابتدایی به نظرم سالهای مزخرفی بود با بچه های لوس و فضول که زرتی همه چی رو به خانم معلم میگفتن!![]()
![]()
کلاس پنجم رفتم مدرسه غیر انتفاعی که دیدم به به! اینجا بچه ها رو چه تحویلی میگیرن! شاخه گل و طاق نصرت و دختر های گلم و ...!
پنجم هم گذشت و از راهنمایی تا آخر دبیرستان یه مدرسه موندم ( تیزـهوشان ساری) مدرسمون خارج شهر و تو جنگل بود و منظره فوق العاده ای داشت. من از اون مدرسه خیلی خاطره دارم. خوب و بد. یادمه که چه سیستم های دیکتاتور مآبانه ای تو مدرسه بود و با اینحال ما(شایدم من) اصلا واسمون مهم نبود. برخلاف این بچه دبیرستانیهای الان اینطوری نبود که بخوایم غصه مانتو گشادمونو بخوریم یا اینکه 4 ساعت بریم جلو آینه موها رو ژل بزنیم یا ابرو تمیز کنیم.
یه چیزهای کوچولویی از دوران ابتداییم یادمه که مینویسم:
- کلاس اول که بودم همیشه خط کش هامو گم میکردم. و هر هفته مادرم باید یه خط کش واسم میخرید. تازه به این خط کش معمولیا راضی نمیشدم. از این مدلیا باید میبود که لبش کنگره ای بود و شیشه ای و اینا!![]()
![]()
- اونقدر ته مدادام خورده شده بود که کلی چوب هم همیشه باهاش کنده میشدو تهش افتضاحی بود به نوبه خودش![]()
- من کلا از همون بچگی آدم گیجی بودم!
یه امتحان داشتیم که عکس داده بودن و باید اسم تصاویر عکس ها رو بخش میکردیم و مینوشتیم و من مثلا به جای چای، استکان رو بخش کرده بودم و به جای تابلو که روی دیوار بود کلمه ی ابر که عکس توش بود رو بخش کردم!
و آخرشم نمرم اونقدر کم شد که معلم بهم نمره نداد و تازه آخر اون روز با افتخار میام به مادرم میگم من صفر شدم![]()
البته آخرش هم واسه مادرم نامه نوشته بود که من سواد نداشتم بخونم ولی گویا مضمونش این بود که شهرزاد جان دختر باهوشیه ولی بی دقته و اینا![]()
-من اون موقعها اونقدر مذهبی بودم گذشته از نماز خوندن سر وقت و روزه و اینها کلاس قرآن هم که مدرسه بعد ساعات درسی تشکیل میداد میرفتم. ![]()
- کتاب فارسیم تا آخر سال اوراق شده بود! اما بعدش یاد گرفتم که کتابهامو مرتب نگه دارم. و فکر کنم در تنها چیزی که تا امروز نظم رو به کار میبرم همین باشه. بیچاره پدرم چقدر تا حالا سعی کرده بهم نظم و ترتیب یاد بده![]()
![]()
خلاصه که مدرسه خاطرات خوب داره و بد. با این حال من هیچ وقت تا حالا نخواستم به اون دوران برگردم. دلم هم واسه بچه مدرسه ای ها میسوزه. مدرسه انگار یه جور پادگانه. چیزی که حس شخصیت و استقلال رو از آدم میگیره. مثل فیلم The Wall پینک فلوید
